22 آبان 1387
کليد واژه ها :
جامعه
پارسال بعد از چند ساعتی گردش در كشتارگاه صنعتی، در اتوبان كرج كه به سمت تهران میآمدم فكر میكردم هیچوقت نمیتوانم بوی زهم دل و روده آن همه حیوان و داغی خون تازهای كه به روی سینه ذابح میپاشید را فراموش كنم. حتی خود مرد ذابح را كه همانطور سر میبرید كه انگار پیچ سفت میكند. یك ماشین كشتار تمام عیار كه در ساعات كاریاش هر روز بیش از 200 موجود جاندار را بیجان میكرد و كشتن، حرفهاش بود. خب. البته اعتراضی نمیشود كرد. به هر حال انسان موجود گوشتخواری است.
از جداره پلاستیكی كه وارد سالن مهیب كشتار میشوی، انگار كه یكهو از روشنایی به ظلمات آمده باشی تا مدتی گیجی؛ بوی زُهم خون و امعاء و احشاء حیوانِ تازه ذبح شده باید در تو ته نشین شود تا از آرامش یك روز معمولی در «كشتارگاه صنعتی» متعجب نشوی. گاوها كه از قرنطینه 24 ساعته بیرون آمدهاند به صف ایستادهاند تا تك تك وارد «تله شوك» شوند. تله شوك محفظه بیسقفی است كه در فلزیاش به اندازه عرض بدن یك گاو طراحی شده تا مانعی باشد برای ورودِ سایر گاوهایی كه به صف ایستادهاند تا نوبتشان شود و از قضا بسیار هم عجول هستند. با گیر افتادن گاو در تله شوك، در بسته میشود تا سایر گاوها وارد نشوند. حیوان كه خود را در تله مییابد تقلا میكند و با بدن سنگینش به دیوار میكوبد.
همین هنگام دستی از بالا، میله شوك را به گردن گاو میچسباند. برق با ولتاژ زیاد در بدن حیوان به جریان میافتد و اعصابش را از كار میاندازد. گاو بیحس شده به درِ طولی محفظه شوك یله میدهد. با بالا رفتن در حیوان در مقابل پاهای كارگرِ «قلاب گیر» به زمین پرتاب میشود. با چشمهای سفیدشده و كف سفید رنگی كه از پوزهاش روان است. دستی ماهر، زنجیر را به بالای زانوی راست گاو محكم میكند و جرثقیل حیوان را میان زمین و هوا معلق نگه میدارد.
رعشههای هوشیاری هیكلِ از هیبت افتاده گاوِ معلق را تكان میدهد. سیاهی چشمهایش باز میگردند و نقاله در جهتِ قبله حركت میكند تا به «ذابح» برسد. كارگر ذبحكننده مطابق ملزومات شرعی ذبح اسلامی بسماللهی بر لب، با دست چپ پوست بالای گردن گاو را میكشد تا با دستی دیگر چاقو را روی محل قرار گرفتن چهار رگ اصلی حیوان تنظیم كند. تیغ قصابی- انگار در كفِ خطاطی با وسواس- با چرخیدن مچِ دستِ ذابح، گلوی گاو را میشكافد. خون تا روی سینه كارگر میجهد، زبان گاو بین دندانهایش میافتد و بزاق و خون از آن چكه میكند. تیغ ذابح این بار با حركتی ارهوار رگ و پی به جا مانده را میبرد و آخرین تشنجهای مرگ بر عضلات هنوز جاندارِ حیوان ظاهر میشود.
خلاص كه میشود، شره ادرارِ بیجانی، ردی روی شكم فربه و سینه ستبرش به جا میگذارد تا با خونی كه هنوز كمفشارتر از قبل از گردنش جاری است تلاقی كند و در سرخیاش محو شود. ذابح دستهای خونیاش را تا بالای آرنج در آب فرو میكند و بیمكث، پوستِ گردنِ گاوی دیگر را میكشد و تیغش را روی رگهایش تنظیم میكند. او در روز، حدودا 200 بار «بسمالله» میگوید. اینك نقاله خط تولید حركت كرده است تا نعش را به دست قصابان و سلاخان بسپارد. با حركت نعش حیوان روی نقالهای كه به خط تولید كارخانهها شباهت دارد، در كمتر از پنج دقیقه امعاء و احشاء حیوان تخلیه میشود، خونش از طریق جوی كنار دیوار به محل كوره میرود و پوستش كنده میشود و گوشتِ آماده طبخ روانه سردخانه میشود.
ذابح مرد بلندبالایی است با چهره كلاسیك جوانان روستایی و پیشبندی خونآلود. در فواصل میان آب كشیدن دستهایش و كشتن گاوی دیگر كه روی نقاله در حركت است، با او صحبت میكنم. میپرسم «از كارت راضی هستی؟» «- شكر. از بیكاری بهتره». «روزی چندتا گاو میكشی؟» «- بستگی داره. قبلا تا 600 تا هم میرسید، اما حالا كمتره.
حدود 200 تا». «روزی چند ساعت كار میكنی؟» «-هشت ساعت. اگر اضافهكاری نباشه». «چه قدر حقوق میگیری؟» «- پایه حقوق میگیریم...» «چند تا بچه داری؟» «- یكی». «با این پول چه طوری زندگی میكنی؟» «- سخته دیگه. خودت میدونی.
چی بگم؟ تازه هر روز كرایه ماشین هم داریم». «سرویس ندارید؟» «- نه. هر روز باید از احمدآباد تا این جا كرایه ماشین بدیم». «با پیمانكار قرارداد داری یا خودِ كشتارگاه؟»... «- پیمانكار. هر سه ماه تمدید میكنیم» «پیمانكار چقدر از حقوق شما كسر میكنه؟» «- به ما كه نمیگن. خودشون یك حقوقی میدن ما هم امضا میكنیم». «چند سال سابقه كار داری؟» «- 10 سال. اوایل این قسمت نبودم. پنج ساله كه ذبح میكنم». «پنج ساله كه هر روز متوسط 200 تا گاو میكشی. روی اعصابت تاثیر نداره؟» «- این جا كه هستیم نه. عادی شده. اما توی خونه رمق حرف زدن با زن و بچه رو نداریم»... وقتی از كشتن گاو باز میگردد انگار چیزی یادش آمده باشد میگوید: «- اینكه میگم عادی شده وقتی هست كه اینجاییم و كار میكنیم. نگاه كن! ما هم آدمیم دیگه. به هرحال رنگ خون و بوی خون آدمو میگیره. آدمو عصبی میكنه. توی خواب هم آرامش نداریم. یك وقتهایی یك خوابهایی میبینم... استغفرالله». «چه خوابی میبینی؟» « ــ هیچی.»... «نمیخوای بگی چه خوابی میبینی؟» «چرا. ببین. اینكه مثلا همینجوری با همین چاقو توی خونهام... استغفرالله. بیدار كه میشم مثل بچهها میلرزم. هی دستم رو نگاه میكنم ببینم خونی هست یا نه»...
دكتر «شیوا دولتآبادی»، استاد دانشگاه علامهطباطبایی است و از معدود روانشناسانی كه راغبم ماجرا را برایش تعریف كنم. میپرسد «- همه كارگران مشابه این خواب را دیدهاند؟» نمیدانم. با آنهایی كه صحبت كردم یك اشارهای میكنند اما آنقدر این خواب برایشان قبح دارد كه از تعریف كاملش طفره میروند.» «- مگر با گیوتین كار نمیكنند؟ چرا با گیوتین سر حیوان را نمیزنند؟» «با گیوتین كه حیوان ذبح اسلامی نمیشود. باید حیوان رو به قبله باشد و موقع ذبح «بسمالله» گفته شود و خون جهنده باشد و خلاصه آداب دارد.» « ــ بله... اما درباره این رویاها یا بهتر است بگویم كابوسها، میشود این خواب كه ذابح میبیند عزیزانش را قربانی میكند، تحلیل فرویدی كرد یا اینكه بگوییم با حیوان احساس همدردی میكند و كشتار، آن هم با یك چنین حجمی باعث خشن شدنش شده و چه و چه... اما برای رسیدن به یك تحلیل درست و دقیق حتما باید با او و حتی خانوادهاش به طور كامل صحبت كرد اما اینكه یك كارگر پنج سال یا 10 سال یك همچین كاری را به صورت مداوم انجام بدهد، مسلما غلط است. باید به صورت چرخشی كارشان تغییر كند...»
«فرزانه كرمپور» كتابی دارد با نام كشتارگاه صنعتی. این كتاب اولین و مهمترین اثر ادبی اوست. نام این كتاب از داستانی كوتاه در همان مجموعه برداشت شده كه كرمپور وقتی به عنوان مهندس معمار برای ساختن یك كشتارگاه صنعتی رفته بود با مشاهده محیط كشتارگاه به فكر نوشتنش افتاده بود. از او میخواهم درباره دیدههایش و برداشتش از سالن كشتار صحبت كند. «ــ پروژهای به ما محول شده بود و ما هم برای طراحی سالنهای كشتار به آنجا رفتیم. حتما متوجه شدهای كه در آن محیط هیچ زنی رفت و آمد نمیكند. ورود به سالن برایم خیلی عجیب بود. بعد از آنكه پاهایت را در ماده ضدعفونیكننده فرو میكنی... همین كه سرت را بالا میگیری، منظره خونی كه با آب گرم به سمت كوره هدایت میشود و آن همه بخار آب و بوی مهوع و... من كه وارد سالن شدم كارگرهایی كه مشغول بودند، با تعجب نگاهم میكردند اما ته نگاهشان یك خشمی بود. شاید من این طور برداشت كردم... كاری كه آنها انجام میدهند اصلا یك كار معمولی نیست. بیجان كردن آن همه جاندار به صورت مداوم بالاخره اعصاب آدم را ضعیف میكند. گاوها هم حس همذاتپنداری آدم را تقویت میكنند. یك وقت این طور برداشت نشود كه آدم احساساتی هستم... به هر حال همه ما در روز به مقدار معینی پروتئین احتیاج داریم اما آن كشتار صحنه عجیبی بود. همانموقع فكر كردم، آدمهایی كه به این راحتی با چاقو و گوشت و خون كار میكنند آیا در برخوردهای اجتماعی و مشكلاتی كه در خانواده برایشان پیش میآید آستانه تحملشان كمتر از سایر مردم نیست؟»