آخرين مطالب اين بخش
 
 

20 بهمن 1388

تا آزادی زندانیان سبز - سیامک نادعلی، کاوه آزادی و مسعود نصیری عصر روز شنبه در یکی از خیابان های خرم آباد توسط ماموران اداره کل اطلاعات لرستان بازداشت شدند.
به گزارش «تا آزادی زندانیان سبز» سیامک نادعلی دبیر سابق انجمن اسلامی دانشگاه خرم آباد و از فعالان سرشناس سیاسی استان لرستان است که درانتخابات ریاست جمهوری دهم در ستاد مهدی کروبی فعالیت می کرد.
بازداشت نادعلی در حالی است که چندی پیش نیز او توسط اداره اطلاعات سپاه پاسداران مورد بازجویی قرار گرفته بود. همچنین منزل نادعلی لحظاتی پس از بازداشت ، توسط ماموران مورد بازرسی قرار گرفت.
کاوه آزادی نیز از فعالان (...)

ادامه مطلب

20 بهمن 1388

رهانا ـ زندانيان:
علي مليحي از همکاران روزنامه‌ي اعتماد و عضو شوراي سياست گذاري و مسئول روابط عمومي سازمان دانش آموختگان ايران (ادوار تحکيم وحدت) صبح امروز در پي ورود نيروهاي امنيتي به منزل بازداشت و به مکان نامعلومي منتقل شد.
به گزارش رهانا پيش‌تر ماموران امنيتي در ماه آبان براي بازداشت وي به منزل او مراجعه کرده بودند که به علت نبود اودر منزل موفق به بازداشت او نشده بودند. ماموران امنيتي بعد از ورود به تفتيش منزل وي پرداخته و وسائل شخصي اين روزنامه‌نگار را همراه خود برده‌اند.
ماموران امنيتي ابتدا برادر علي مليحي را بازداشت کرده و بعد از ساعتي او را آزاد (...)

ادامه مطلب

20 بهمن 1388

هرانا :
مرتضی مرادپور، فردين مرادپور، رسول بدلی، علی بدلی، امين پاشا قره باغی و آرش عشقی مولان از فعالين مدنی آذربايجانی در تبريز در دادگاه تجديد نظر استان آذربايجان شرقی به شش سال تا شش ماه زندان محکوم شدند.
خبرگزاری هرانا- بر اساس حکم صادره از سوی شعبه چهارم دادگاه تجديد نظر آذربايجانشرقی فردين مرادپور نوجوان ۱۸ ساله آذربايجانی به اتهام اجتماع و تبانی جهت ارتکاب جرم بر عليه امنيت کشور، تبليغ عليه نظام و تهيه و نگهداری مواد منفجره به شش سال حبس تعزيری و فردين مرادپور برادر وی به اتهام اجتماع و تبانی جهت ارتکاب جرم بر عليه امنيت کشور و تبليغ عليه نظام به (...)

ادامه مطلب

20 بهمن 1388

نوروز :
دومين ‫جلسه دادگاه سيد مصطفی تاجزاده، عضو ارشد جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی امروز درحالی برگزار شد که وی باز هم حاضر به دفاع از خود نشد.
به گزارش نوروز، مصطفی تاجزاده پيش از اين اعلام کرده بود که تا به شکايت رسمی وی که ۱۰ سال پيش از احمد جنتی دبير شورای نگهبان صورت گرفته ، رسيدگی نشود، او در هيچ دادگاهی از خود دفاع نخواهد کرد.
فخرالسادات محتشمی پور، همسر اين ازاده دربند درباره دادگاه امروز که به رياست قاضی صلواتی برگزار شده بود، گفت: اقای تاجزاده طبق روال قبلی از حق دفاع خود استفاده نکرد و ضمن تشکر از وکلای محترمشان که زحمات زيادی (...)

ادامه مطلب

20 بهمن 1388

تغییر برای برابری - محمد غزنویان، فعال حوزه کودکان و زنان دوشنبه نوزدهم بهمن در پارک ملت قزوین بازداشت شد.
خبرگزاری هرانا - محمد غزنویان، دانش آموخته رشته ی علوم سیاسی و فعال حوزه کودکان و زنان، بعدازظهر امروز دوشنبه نوزدهم بهمن در پارک ملت شهر قزوین بازداشت شد.
به گزارش هرانا، پس از بازداشت وی، ماموران با مراجعه به منزل پدری او، وسایل شخصی اش را ضبط کردند.
در مورد علت بازداشت محمد غزنویان، توضیحی از سوی ماموران به خانواده ی او داده نشده است.
از او مقالات و یادداشتهای زیادی با موضوعات حقوق بشر، زنان، کودکان و... در روزنامه ها و سایتهای اینترنتی منتشر شده (...)

ادامه مطلب

20 بهمن 1388

کمپین بین المللی حقوق بشر- دستگیری‌های فله ای فعالان اجتماعی، زنان و سیاسی در ایام دهه فجر و تنها چند روز پیش از سالگردانقلاب اسلامی با دستگیری مریم قنبری از اعضای گروه میدان زنان و ماه فریدمنصوریان از فعالان محیط زیست ادامه پیدا کرده است. اکثر بازداشت های انجام شده طی ساعات نیمه شب و با ارایه یک حکم بازداشت کلی صورت گرفته و به اکثر یک از بازداشت شدگان گفته نشده که دلیل دستگیری چیست. به برخی از بازداشت شدگان گفته شده که علت دستگیری شرکت درتجمعات است. ماه فرید منصوریان ۵۵ ساله است و سابقه زندانی شدن در دهه شصت را به مدت شش سال در کارنامه فعالیت‌های اجتماعی (...)

ادامه مطلب

20 بهمن 1388

تغییر برای برابری- سازمان عفو بین الملل طی بیانیه ای خواستار اقدام فوری اعضای خود در خصوص بازداشت سمیه رشیدی، فعال حقوق زنان و کمپین یک میلیون امضا شده است. در این بیانیه عفو بین الملل ضمن محکوم کردن بازداشت این فعال حقوق زنان خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط وی شده و از مقامات فضایی خواستار تضمین سلامت او در بازداشت و دسترسی وی به وکیل و خانواده خود شده است.
متن بیانیه به شرح ذیل است:
سازمان عفو بین الملل
اقدام فوری
فعال حقوق زنان بازداشت شد.
سمیه رشیدی دانشجوی 24 ساله و فعال حقوق زنان، از زمان بازداشت خود در روز 19 دسامبر همچنان در زندان اوین به سر می (...)

ادامه مطلب

20 بهمن 1388

خبرگزاري زنان ايران- مدير کل بهزيستي سيستان و بلوچستان گفت: استان سيستان و بلوچستان تنها استان کشور است که با مشکل زنان معلقه سر و کار دارد.
سيد منتظر شبر، ادامه داد: با وجود مشکلات فراوان اين زنان، هنوز اداره بهزيستي تصميم قطعي درباره آنها نگرفته و در حال رايزني‌هايي با تهران براي انجام اقدامات جديد است.
زنان معلقه به زناني گفته مي‌شود که ازدواج‌هاي آنها سنتي بوده و ثبت نمي‌شود. اين زنان با از دست دادن شوهر خود، دچار مشکلات فراواني (...)

ادامه مطلب

20 بهمن 1388

نوروز- بعد از ۲ بار کنسل شدن دادگاه، صبح امروز قاضی صلواتی اولين جلسه دادگاه فيض الله عرب سرخی، عضو ارشد سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی، پس از گذشت ۲۱۶ روز از بازداشت وی برگزار کرد.
به گزارش نوروز، دادگاه پس از ارائه کيفرخواست، به استماع بخشی از دفاعيه عرب سرخی و وکيل وی پرداخت، اما ارائه لايحه مکتوب دفاعيه، به پايان هفته جاری موکول شد.
در جريان اين جلسه، حجت الاسلام والمسلمين سيدجلال موسوی، وکيل مدافع فيض الله عرب سرخی، با توجه به عدم استطاعت وی در پرداخت مبلغ ده ميليارد ريال قرار وثيقه، درخواست تعديل وثيقه را تقديم دادگاه کرد.
در حاشيه دادگاه خانواده عرب (...)

ادامه مطلب

 
     
صفحه نخست > اخبار حقوق بشر > روایت نزدیک از اعدام معصومه قلعه چهی- “بین زمین و آسمان می رقصید“

13 بهمن 1387

روز:

معصومه قلعه چهی، زن ۳۲ ساله ای که ۱۲ سال با حکم اعدام در زندان ر فسنجان به سر برد، بامداد روز پنج شنبه ۱۰ ‏بهمن ماه در حضور خانواده اش، خانواده مقتول، دادستان رفسنجان، رئیس زندان، وکیلش و چند تن از کارکنان زندان ‏رفسنجان، به دار آویخته شد. مصاحبه ای که پیش رو دارید تصویر کردن آخرین لحظه های زندگی زنی است که متهم بود ‏همسرش را به قتل رسانده. با عبدالصمد خرمشاهی، وکیل معصومه، از اعدام او پرسیده ایم. این روزها او سخت برآشفته و ‏غمگین است و از زنی می گوید که ۱۲ سال را با امید سپری کرد.‏

‎‎آقای خرمشاهی کی راهی کرمان شدید؟‎ ‎‏ ‏

چهارشنبه بود که رسیدم رفسنجان. نزدیک غروب با هماهنگی قبلی راهی زندان شدم. ساعت حدودا ۵-۶ بود. جلوی زندان ‏که رسیدم دیدم یک زن و مرد پیر که لباسهای بلوچ پوشیده بودند و بسیار نگران و برآشفته بودند حوالی زندان نشسته اند. ‏حدس زدم باید خانواده معصومه باشند. رفتم جلو و پرسیدم. خودشان بودند. مادرش بی قرار و گریان بود. ولی پدرش که ‏ظاهرا بازنشسته نظامی است، آرام و موقر بود. ‏

رفتم داخل زندان. از برخورد رئیس زندان (آقای مقبلی) و همین طور مسوولان قضایی معلوم بود که می خواهند هر کاری ‏از دستشان برمی آید انجام دهند تا شاید بشود جلوی حکم را با رضایت گرفت. چون مراحل قانونی و حقوقی همگی طی شده ‏بود و این البته به خاطر انسانیت زیاد معصومه بود. او از هر نظر در زندان، زنی نمونه بود. آلوده هیچ چیز نشده بود. زنی ‏تحصیل کرده بود که ورزش می کرد. مهربان و مودب بود و همه دوستش داشتند. از زندانبان گرفته تا زندانی. همیشه کار ‏می کرد. صنایع دستی درست می کرد و هزینه های زندگی خودش را در زندان در می آورد. به خاطرخصلتهای انسانی او ‏بود که همه نگران و ناراحت از اجرای حکمش بودند. ‏

‎‎او را در چه شرایطی دیدید؟‎ ‎‏ ‏

در حضور خانم افضلی و رئیس زندان دیدمش. آرام بود و موقر. بشوخی به او از قول خودش گفتم: الان می آیی دیدنم آقای ‏خرمشاهی؟! و بعد خودم هم جواب دادم ببخشید که زودتر نشده بود… ( من هرگز معصومه را از نزدیک ندیده بودم. او مرا ‏به عنوان وکیل انتخاب کرده و بارها و بارها با هم تلفنی صحبت کرده بودیم. پرونده اش را چون فرصت کمی برای دفاع ‏داشت با پست برای من ارسال کرده بودند و من نیز وکالتنامه ام را به همین ترتیب فرستاده بودم.)‏

به معصومه نگفته بودیم که قرار است حکمش اجرا شود. ولی خودش فهمیده بود. اگرچه بوضوح چیزی نمی گفت. ولی ‏آنروز، هم من، هم خانواده اش و هم خانم مهناز افضلی (فیلمساز) به دیدنش رفته بودیم. شک برده بود و وقت حرف زدن، ‏مکث می کرد و به فکر می رفت. آرام گفت: آمده ای اجرای حکمم را ببینی آقای خرمشاهی؟ برایم خیلی زحمت کشیدی. می ‏دانم. به او گفتم چرا این طور حرف می زنی؟ طوری که نشده و هنوز فرصت هست. ساکت ماند و چیزی نگفت اما می دانم ‏که می دانست. ‏

‎‎معصومه در چه سالی به زندان رفت؟‏‎‎

سال ۷۵. هشت ماه بعد از وقوع قتل. ‏

‎‎آیا فرصت شد از او درباره قتل بپرسید؟‎ ‎

بله. و اتفاقا مطمئنم که موکلم هرگز به من در اینباره دروغ نگفت. من موکلان بسیاری داشته ام. موکل دهان که باز می کند ‏می دانم راست می گوید یا دروغ. به صراحت و صداقت معصومه ایمان دارم. وقتی از او درباره محمد قوس پرسیدم. ‏صادقانه گفت که هر گز دوستش نداشتم. با زور زنش شدم. عموزاده مادرم بود و از پیش ما را بنام خوانده بودند. من درس ‏خوانده و دانشجوی سال آخر بودم و او کار و سواد درست و حسابی نداشت. نمی خواستمش ولی خانواده مجبورم کرد.‏

‎‎چرا پذیرفت؟ او که زنی تحصیل کرده بود؟‎ ‎

من هم همین را ازش پرسیدم و او با تاسف گفت که ای بابا! شما نمی دانید که دختر بلوچ نمی تواند به خانواده اش نه بگوید! ‏مجبور بودم! مرا به نام او خوانده بودند. اگر نمی پذیرفتم، قبل از همه خانواده خودم طردم می کرد. ۲۳ سال بیشتر نداشتم. ‏کجا می رفتم؟ چه می کردم؟ ‏

‎‎بعد از ازدواج چه کرد؟ آیا از زندگی و ازدواجش راضی بود؟‏‎ ‎

آن طور که معصومه تعریف کرد، آنها ۲۴ ماه در عقد بودند. اما هشت ماه با هم زندگی کردند. اما عجیب اینکه در تمام این ‏هشت ماه معصومه نتوانسته بود با او ارتباط زناشویی برقرار کند. ‏

‎‎یعنی باکره بود؟‏‎ ‎

بله. این را خودش گفت. گفت نمی توانستم تمکین کنم. دوستش نداشتم. آدم بدی نبود ولی اخلاق خودش را داشت و ما به هم ‏ربطی نداشتیم. هرگز هم علاقه ای به او در من پیدا نشد. در ان روز هم که این اتفاق افتاد او طبق معمول ناگهان از پشت ‏مرا گرفت. شوکه شدم. از این کار بدم می آمد. نفسم بند می آمد. دیدم نمی توانم رها شوم. دست وپا زدم. فایده ای نداشت. ‏دیدم نفسم بالا نمی آید و او رهام نمی کند. دست بردم سمت کابینت و اولین چیزی که به دستم رسید را برداشتم و به سمت ‏پشت سرم بردم و به او زدم. از شانس بدم. سنگ به سر او و گیج گاهش اصابت کرد و باقی اش را خودتان می دانید. ‏

‎‎حرفهای آخرش چه بود؟ پشیمان بود؟ امید داشت؟‎ ‎

یکی از افسوسهای من این است که همیشه معصومه را پر از امید شناخته بودم. همیشه امیدوار بود و با روحیه. در حالی که ‏معمولا موکلان من این طور نیستند. این منم که به آنها دائم امید می دهم و می خواهم که درست و سالم در زندان رفتار کنند ‏و امیدوار باشند. ولی این دختر حتا در آخرین روز که همه ما به شدت ناراحت و پریشان شده بودیم. وقتی به او گفتم چیزی ‏بگو، چیزی بخواه یا حتا مرا نصیحت کن. صبور و محکم گفت: آقای خرمشاهی هر گز امیدت را از دست نده! ‏

بعد هم تشکر کرد. گفتم کاری برایت نکرده ام معصومه. انشاء اله دفعه بعد که به دیدنت می آیم. خبرهای بهتری دارم. ‏سکوت کرد و فقط آرام گفت: حلالم کنید. ‏

‎‎روز آخر برای رضایت هم اقدام کردید؟‎ ‎

از همان زندان با دادستان تماس گرفتم و کمک و نظرخواستم. همانطور که گفتم همه مسوولان قضایی و زندان واقعا کمک ‏کردند و همه جوره همراه بودند. من به زندانهای زیادی رفته ام. می دانید. اما واقعا مثل این زندان ندیده بودم. همه شاید به ‏وظیفه شان عمل می کنند. ولی چگونه است که این همه فرق است بین عملکرد انسانی افراد با هم؟ ای کاش زندان رفسنجان ‏به عنوان الگوی بهترین زندان و بهترین زندانبان معرفی شود. ‏

به هر حال دادستان رفسنجان گفت که متاسفانه خانواده اولیای دم مصرانه خواستار اجرای حکم هستند و بسیار بعید است که ‏رضایت بدهند. ‏

‎‎شب پنج شنبه چه کردید؟‎ ‎

یکی از بدترین شبهای زندگی ام بود. تا ساعت حدود ۴ صبح بیدار بودم و قدم می زدم. ۴ صبح راهی زندان شدم. فضا خیلی ‏گرفته بود. وارد زندان شدم. دعا می کردم اولیای دم نیایند. چند دقیقه بعد رئیس زندان و فرمانده نیروی انتظامی و دادستان ‏هم آمدند. تلاش همه این بود که بشود رضایت گرفت. پدر مقتول پیرمردی بلوچ بود که از بستگان معصومه نیز محسوب می ‏شد. او قسم خورده بود طناب دار را به گردن معصومه بیندازد و به هیچ وجه راضی نمی شد از خون او بگذرد. آنجا ‏احساس کردم هیچ چیز جز انتقام این مرد را آرام نمی کند و جلودارش نیست. و همسرش حتا بر سرو کول خود می زد که ‏چرا زودتر حکم اجرا نمی شود. ‏

آنجا هر چه کردیم و هرچه گفتیم تاثیری نداشت. معصومه را آوردند. دوبار طناب را به گردنش انداختند تا شاید این صحنه ‏اولیای دم را به رحم آورد و زندگی را به این دختر جوان ببخشند. ولی آنها همچنان قسم خورده بودند. ‏

‎‎معصومه چه می کرد؟‏‎ ‎

‏ او آرام و موقر بود. مثل همیشه. به او گفتیم تو چیزی بگو. تو بخواه از انها التماس کن. اما او تنها رو به مادر همسرش ‏گفت: به جان محمد قوس ببخش مرا. و مادرش هم گفت به جان او نمی بخشم. همین. معصومه لبخندی روی صورتش بود ‏که اشک همه کسانی که آنجا بودند را در اورده بود. همه واقعا متاثر و منقلب بودند. موعظه، التماس، پندو اندرز، حدیث، ‏آیه، تمنا،… هیچ چیز کارگر نبود. تنها کسی که آرام بود و انگار فقط می خواست از این همه در و رنج خلاص شود او بود. ‏رفت به سمت چهار پایه و پدر شوهرش از نردبام بالا رفت تا طناب را خودش بکشد. ‏

‎‎به چه فکر می کردید آقای خرمشاهی؟‎‎

دستم که از همه جا کوتاه شد، چنان متاثر و گریان بودم که فقط فکر می کردم این نماد جهالت است که دارد طناب را می ‏کشد. تقصیر یک فرد نیست. او قسم خورده است که عروسش را بکشد. همانطور که پدر معصومه سنتش او را واداشته بود ‏دخترش را به زور به کسی بدهد که نمی خواهد. همه این سنتها و آداب و رسوم مظهر جهالتند. از خودم می پرسیدم چرا او ‏باید ۱۱ سال با امید و شور زندگی سر کند؟ چرا این همه درد و رنج؟ می گفت یک شب در بند ۳ در ۴ متری مان باز می ‏شود و زنی با چهار بچه می آید. شب بعد زنی معتاد از راه می رسد. شبی بعد زنی روانی، همبندی بعدی زنی بیمار است. ‏یکی بد خلق. یکی جانی…. همه اینها را تحمل می کرد چون امید داشت. اگر قرار بود بعد از ۱۱ سال اعدام شود چرا این ‏همه رنج متحمل شد؟ برای اینکه در پایان به این نقطه برسد ؟ در ذهنم پر از چرا بود. هنوز هم هست. نمی توانم آن لحظه ‏ها را فراموش کنم. ‏

‎‎و بالاخره؟‎ ‎

آفتاب طلوع کرده بود و درست روی صورت او گل انداخته بود. طناب را کشیدند. بین زمین و آسمان انگار می رقصید. ‏دوبار پایش تکان خورد. دوبار پلکش باز و بسته شد. دشتمالش از دستش افتاد. و یک نفر گفت: تمام شد. ‏

عبدالصمد خرمشاهی آهی بلند می کشد و شعری می خواند که ساعاتی پس از اعدام موکلش برای او سروده است: ‏

در آن سپیده دم نامبارک موعود

در امتداد شیون و اندوه

آنجا که بی قرار‏

مرگ را در آغوش کشیدی

قطره قطره غصه می خورم‏

با طعم طناب دار

در سپیده دم نامبارک موعود

وقتی طناب‏

واسطه شد

میان تو و آسمان

از دست می رفتم ‏

تا دور دست

در ازدحام خاکستری بغض،‏

وقتی که دست خشم و جهالت‏

چهارپایه ی مرگ را از زیر پایت کشید،

تا رها شوی از حسرت رهایی

برج های مراقبت زندان‏

چه شرمگنانه نگاهت می کردند. ‏

آ……ه! ای زن ستمکشیده ی شرقی

در هیات انتظار

انتظار همیشه بی پایان

پوشیده در شولای انزوا‏

درآن سپیده دم نامبارک موعود

میان آسمان و زمین

چه عاشقانه می رقصیدی با مرگ‏

بی پروا و بی هراس‏

میان آن همه مامور

آن همه معذور،

در آن سپیده دم نامبارک موعود.


| صفحه نخست | اطلاعيه ها | گزارش ها | بيانيه ها | اخبار در سايتهاي ديگر | مقالات | درباره حقوق بشر | پيوندها | درباره ما | ارتباط با ما |

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت و مطالب آن برای کميته گزارشگران حقوق بشر محفوظ می باشد
استفاده از مطالب سايت با ذکر منبع بلا مانع است

www.schrr.net
www.chrr.us
E-Mail : chrr.iran@gmail.com


قسمت شخصي