17 مهر 1387

مرگ خيابانی/ مرتضي اصلاحچی


دکتر عکس را بهش نشان داد و گفت: پای راستش از دو جا شکسته است، گچ گرفتیم اما چیزی که فعلا اهمیت داره ضربه ایه که به سرش خورده. یه کم سرگیجه و حالت تهوع داشت، فرستادیمش برای سی تی اسکن، باید صبر کنیم تا جوابش رو بگیریم ممکنه خونریزی مغزی کرده باشه. بهتره امشب بستری بشه.

مرد نگاهی به دکتر کرد و گفت: ولی من پول ندارم تا تو این بیمارستان بخوابونمش.

دکتر نگاهی به بالا و پائین مندرس مرد کرد و گفت: فعلا برید حسابداری پول کارهائی که انجام شده را پرداخت کنید، از سی تی اسکن که اومد می فرستیمش بیمارستان دولتی.

مرد از راهروی تودرتوی بیمارستان خارج شد و به سمت حیاط رفت. گوشه ای چمباتمه زد و سیگاری روشن کرد. خمار ِ خمار بود. ظهر نتوانسته بود عملش را تمام کند، تا نشسته بود پای بساط بهش خبر داده بودند که رضا تصادف کرده است و او به ناچار و با اکراه شال و کلاه کرده بود به سمت بیمارستان.

آخه وقتی میاوردنش اینجا فکر نکردند که بابای بی صاحاب این ریقوی یلا قبا اگه پول داشت یه لباس درست حسابی براش می خرید تا تو این سوز گداکش جابه جای تنش از سوراخ سمبه های لباس بیرون نزنه؟

به پول نداشته ای که برای بیمارستان لازم بود فکر کرد. از جا بلند شد، دود ِ کام آخر سیگار را بیرون داد و هِلِک هِلِک به سمت ورودی بیمارستان راه افتاد. داخل راهرو که شد اطراف را خوب نگاه کرد. یواش یواش از پله ها پائین رفت، در طبقه زیر همکف لباسشوئی و انبار بیمارستان قرار داشتند. یک در هم برای تخلیه بار ِ ماشین ها بود. به سمت در رفت و دید باز است. با خوشحالی از بیمارستان بیرون رفت و احمد را توجیه کرد.

رضا که از سی تی اسکن آمد با احمد زیر دست هایش را گرفتند وبه سمت زیر زمین رفتند. بیمارستان خصوصی بود و عمده کسانی هم که در آن بستری می شدند اینقدر پول داشتند که نیازی به فرار از بیمارستان نباشد، برای همین مراقبت چندانی از درها نمی شد. از بیمارستان که خارج شدند مرد نفس راحتی کشید و پس گردنی محکمی به رضا زد.

پدر سگ من تورو فرستادم تو خیابان پول دربیاری یا خرج بتراشی؟

یک لگد هم به ماتحت احمد زد و گفت: الاغِ لندهور مگه قرار نیست مواظب بچه ها باشی. چرا اینقدر سرت با .... بازی می کنه.

رضا پس گردنی را که خورد احساس کرد دنیا دور سرش می چرخد.

بابا سرم گیج میره. می خام بالا بیارم.

اینرا گفت و ناهار نخورده اش را بالا آورد. مرد از این صحنه چندش شد.

خاک بر سرت، فقط کم مونده مثه بچه دو ساله ها بشاشی به خودت.

مرد و احمد زیر بغل رضا را گرفته بودند و سلانه سلانه راه می رفتند. چهار راهی که رضا در آن کار می کرد تا بیمارستان فاصله چندانی نداشت، پس از چند دقیقه به آن رسیدند. مرد رضا را گوشه پیاده رو کنار چهار راه نشاند و تشر زنان گفت:

حالا که شَل شدی و نمی تونی کار کنی لااقل گدائی کن، ببینم عرضه اینکارو داری. وای به حالت اگه دست خالی برگردی خونه.

رضا آرام به دیوار تکیه داد، سرمای دیوار از لباس نداشته اش به تن نفوذ کرد. کمرش یخ کرد اما از شدت سرگیجه نمی توانست چندان تکانی به خودش بدهد. دستش را به حالت گدائی جلو گرفت تا ترحم رهگذران پولی نصیبش کند. پایش حسابی درد می کرد و سوز سرما لای گچ و پایش گیر کرده بود و بیرون نمی رفت. چشمانش را به سختی باز کرد. احمد را دید که لای ماشین ها می لولد تا فالی بفروشد. احمد، ماشین ها، خیابان ، شهر ، همه چیز دور سرش می چرخید. دوباره دلش به هم پیچید و عُق زد. اما چیزی از شکم خالی اش بیرون نیامد.

آخه دویست تومن پول فال ارزش داشت که به خاطرش این بلا رو سر خودم بیارم؟

ظهر به زور یک فال به راننده یک ماشین مدل بالا داد. راننده اینقدر دست دست کرد تا چراغ سبز شد و ماشین های پشت سر هی بوق زدند تا ماشین حرکت کند. راننده گذاشت دنده یک و نَم نَم حرکت کرد. رضا دستش را به ماشین گرفت که اگر خواست فرار کند او را با خودش ببرد. آرام دنبال ماشین می دوید تا راننده پولش را بدهد که پایش توی چاله ای رفت و به زمین افتاد، ماشین از روی پای استخوانی اش رد شد و سرش محکم به زمین خورد. راننده ماشین پایش را روی پدال گاز فشار داد و رفت، انگار که گربه زیر ماشینش رفته است. دیگر چیزی نفهمید تا اینکه خودش را روی تخت بیمارستان دید

گذر هر سایه ای را که می دید دستش را بلند می کرد. چشمانش تار شده بودند و نمی توانست درست ببیند چقدر پول جمع کرده است، فقط از ایستادن سایه ها و صدای افتادن سکه ای روی زمین می فهمید که چیزی دشت کرده است. سایه ای را از دور دید، سایه که نزدیک شد صدای احمد را می داد. سایه کنارش نشست. سایه تکه ای نان روی شکم رضا گذاشت ، سایه دست هایش را به هم مالید، آب دماغش را بالا کشید و گفت:

لامصب بدجوری سرد شده. خدا کنه لااقل بارون بگیره تا بتونیم چند روزی تو خونه بمونیم.

بدن رضا از شدت سرما کاملا سِر شده بود و گوش هایش چیز واضحی از صدای احمد را نمی شنید.

نون رو بخور تا جون بگیری، من برم ببینم می تونم چند تا دیگه بفروشم؟ تو که از کار افتادی حداقل من یه کم بیشتر کار کنم تا شب کمتر کتک بخوریم. اگه خرج موادشو جور نکنیم می دونی که چه حالی می شه؟

سایه احمد دوان دوان دور شد و لای ماشین ها محو گشت. رضا به سختی نان را به لبش نزدیک کرد تا لقمه ای بخورد.

تکه نان جویده شده به محض اینکه به معده رسید راه ِ رفته را برگشت و با اسید معده از دهان خارج شد. رضا دیگر نه سرما را احساس می کرد نه درد را، فقط لذتی وصف ناپذیر از چرخش همه چیز به دور سرش داشت.